X
تبلیغات
جفنگیات

من به خودم تو همین پست قول میدم تا نتونستم به خودم بگم شاعر دیگه شعرم رو تو بلاگ نزارم و توی جای عمومی هم نخونم ......

از همه ی مخاطب های نداشته و داشته هم معذرت میخواهم

به جاش دوتا شعر مهمونتون میکنم :

ما اسيرانِ زمينيم و زمين بندیِ ماست
آسمان شاھدِ تبخيرِ خداوندیِ ماست
نه سفيريم، نه با بانگ سروش آمده ايم
مردگانيم که در گور به ھوش آمده ايم
گفتی از چشم بگو، حفره ی دوزخ اينجاست
جای انگشتِ عذاب است که بر صورتِ ماست
چشم ھامان شده در ھيچ، معلق تا مرگ
ما دچاريم به تاريکیِ مطلق تا مرگ
سايه ھا لشکر وھمند که احيا شده اند
شعله ی سرد عذابند که بر پا شده اند
می رسند از غضب راه که آدم ببرند
قوم نفرين شده ای را به جھنم ببرند
ما جھنم زدگانيم در اين دارِ فنا
زندگی جرم کمی نيست که بستند به ما
عھد کرديم درِ گريه ببنديم ولی...
قول داديم که يک بار بخنديم ولی _
_ روح تاريک عزا خنده نمی خواست کنيم
گريه نگذاشت که تا مرگ کمر راست کنيم
و چنين بود که شب کل جھان را بلعيد
ساعت از دست تو در رفت، زمان را بلعيد
مادری جن زده، نوزاد خودش را می خورد
شير خونی شد و گھواره تکان را بلعيد
شب؛ سگی خسته و يک کودک بيمار؛ سحر
کودک افتاد و سگ، لقمه ی نان را بلعيد
پدری شرم زده دست به جيبش می بُرد
چشم زن سرخ شد و گريه امان را بلعيد
و چنين بود که در جنگِ ميانِ بد و خوب
ترکشِ خالی ما تير و کمان را بلعيد
ديوی از سمت جھنم به زمين نازل شد
کفر، بانگی زد و گلدسته اذان را بلعيد
گفت: از توبه گذشته ست که آدم بشويد
بايد آماده ی رفتن به جھنم بشويد
گفت و در جاده ای از آتش و قير افتاديم
تا ابد بين دو تا آينه گير افتاديم
سايه ای گمشده در اين شبِ خاموش شديم
دوزخ اينجاست، ھمين جا که فراموش شديم
خوابِ خاکستری و کورِ اجاقی سرديم
کاش می شد که به آغاز جھان برگرديم
تا بر آن شَک که نکرديم، يقين بگذاريم
کوله باری که نداريم، زمين بگذاريم
تا بھشتی که نديديم، ببخشند به ما
جُرمِ سيبی که نچيديم ببخشند به ما
تا که يک بار دگر رانده از آنجا نشويم
يادمان باشد از دنده ی چپ، پا نشويم
فصل آدم شدن از نو تبِ حوا نکنيم
موسمِ ميوه ی ممنوعه دھن وا نکنيم
يادمان باشد، فھميدن و ديدن جرم است
وسط معرکه از خواب پريدن جرم است
يادمان باشد تا روی نتابيم از نو
اگر از خواب پريديم بخوابيم از نو


از اقای برامکه



تمام شعرم تقديم آنكه باران شد
كسي كه فاتح تنهاترين خيابان شد
زمين سگش به بهشت خدا، شرف دارد!
اگر كه عشق دليل سقوط انسان شد
دويد و باز دويد و دويد تا برسد
به زن رسيد و خود مرد خطّ پايان شد
زني به چشم پر از انتظار من زل زد
و از قيافه ي غمگين خود هراسان شد
و مرد قصّه همين كه نشست و گريه نمود
از اينكه مرد شده تا تو را... پشيمان شد
و زن كه تا ابدالدّهر بچّه مي زا ييد
و مرد كه وسط سفره تكّه اي نان شد
و مرد رفت به دنبال آنچه زن ناميد
و زن در آخر يك شعر تيرباران شد


از مهدی موسوی



و اخرش هم اینکه : پیش هم بمونید تا گرم بشید :)))

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 23:18 نويسنده محمد |

نه ..... ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت در سر است ..... اصلا .... هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت ..... یا حتی زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد .... اگر هم نداره ....


بهشت چیز عجیبیست ، زیر پای عزیز

اگرچه زندگیش  فقط جهنم بود


نمیدونم ....


این تقدیم به افشین کریمی .... اگرچه این آدم هنوز شاعر نیست (خودم رو میگم ) ....  تقدیم به افشین واسه بلاگی که هر روز چک میشه و شاید روز چند بار ....


بیا دو سه تا خط ....معادله را

برای حل جهان ، از کتاب خط بزنیم

و بعد کل  قوانین مسخره را

به جرم رابطه در خواب خط بزنیم


من شرمنده ی دکتر مهدی موسوی هستم ...... با اینکه هر روز بلاگش رو میخونم ولی انقدر نیستم که بتونم چیزی در خور تقدیمش کنم ....



+ تاريخ شنبه هفدهم دی 1390ساعت 23:44 نويسنده محمد |

اقا دارم به داستان کوتاه معتاد میشم ...

و الانم مثل یه معتاد که جنسش تموم شده حالم بده ....

از طرف دیگه شعرم ندارم بخونم ....

شعرمم ته کشیده ....

شعرای مهدی موسوی هم دیگه داره از برم میشه ....

محمود رضا برامکه هم شعر جدید آپ نکرده ....

خب عزیزان من شما که امسال منو معتاد کردین  چرا جنسمو جور نمیکنین ؟

نه خدا رو خوش میاد ؟

اون دنیا جواب منو میتونین بدین ؟

هییییی.....

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 23:30 نويسنده محمد |

Free counter and web stats